مرسانامرسانا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

تنها بهانه زنده بودن ما مرسانا

بدون عنوان

امروز شنبه  بیدار که  شدی  دخملم رو بردیم  باغ پرندگان  --وای مرسانا  خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ذوق  کردی از دیدن پرنده ها  البته اولش زیاد   نزدیکشون نمیرفتی  ولی بعد کلی دنبال پرنده ها  میدویدی و بازی می کردی چندتا عکس از باغ پرندگان رو برات میذارم   دخترم  تاج سرم  دخملم  وبابایی من و مرسانام   الهی فدات بشم که روز به روز به مامان وابسته تر میشی  --خونه که هستیم همش میای و دستت رو حلقه می کنی دور گردنم و بوسم می کنی   یا میای پاهام رو محکم  میگیری که ازت دور نشم و کنارت بای...
21 خرداد 1392

بدون عنوان

مرسانا جونم  امروز قراره با هم بریم جزیره بازی  کنار سی و سه پل تا من و شما دوستامون  رو ببینیم--دوستایی که از اردیبهشت 90  با هم دوستیم  --بیشتر از 2 سال  ولی همو ندیده  بودیم تا اینکه   خاله ها فهمیدن ماداریم میریم اصفهان  زحمت کشیدن و اومدن تامن و شما رو ببینن ساعت 6  بابایی زحمت کشید و من و شما رو برد  جزیره بازی  خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی  به  دخملم خوش گذشت و حسابی با دوستات بازی کردی -آخر سر هم به زوووووووووووووووور اومدیم بیرون مرسانا جونم و آوا   و آوینا  و رادوین قربون خندیدنت&nbs...
21 خرداد 1392

بدون عنوان

مرسانا جونم چند مدت پیش  که کوچیک تر بودی   میرفتی  روی میز وسط مبلا و از روی میز میرفتی روی مبل  منم اومدم میز رو برداشتم که نتونی بری بالا آخه میترسیدم  یه موقع من حواسم نباشه  و بری بالا و خدایی نکرده بیافتی   حالا دیگه  ماشالا  بزرگ شدی و به میز وسط  نیازی نیست ولی خدا رو شکر خیلی با احتیاط میشینی و می چرخی و  میای پایین آفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین عزیزترین دختر دنیا اینم  مستند   ...
13 خرداد 1392

بدون عنوان

مرسانا جونم امروز  به حرکتی  کردی  که منو خیلی  به فکر فرو برد-دیدم چقد زمان زووووووووود میگذره  کوچیک که بودی  این حرکت رو که انجام میدادی من بهت می گفتم گنجشکم و تو باز امروز برای مامان گنجشک شدی  --مامان فدای گنجشکش چه روزهایی است  این روزها ... من گرم تو را در آغوش میگیرم  و تو صادقانه به من می نگری  و لبخندی میزنی که به اعماق وجودم نفوذ میکند   و من همچنان باورم نیست وجود سابق تو در بطنم   نگاه زیبایت در سنگ نفوذ میکند خداوندا... هزازان  بار شکرت می گوییم به خاطر اینکه  ما را لایق دانستی  و فرشته ای این چنین نازنین را به ما هد...
12 خرداد 1392

بدون عنوان

مرسانام  امروز تولد باباییه  به خاطر همین مامان دیشب یه تولد کوچیک 3 نفری برای بابایی گرفت که بابا هم کلییییییییییی  خوشــــــــــــــــــــــــحال  شد  دیروز  وقتی از خواب بیدار شدی با هم رفتیم خرید  -مرسی مامانی که موقع رانندگی مثل یه خانم نشستی و مغز تخمه و پاستیل خوردی  و مامان رو اذیت نکردی--خلاصه رفتیم  یه سری وسایل خریدیم که مامان یه کیک خونگی برا بابایی درست کنه  شب که بابایی از سرکار برگشت با این کار ما حسابـــــــــــــــــــــی سوپرایز شد  نعمت  والای زندگی ام   محمدم   همراه همیشگی ام   تولـــــــــــــــــــدت  مبارک  اینم کادوی من و...
12 خرداد 1392

بدون عنوان

عزیزدل مامان پنج شنبه عصر(9خرداد) رفتیم جم خونه باباجون و مادر جون --خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا به تو  چون پیش الینا و رادین بودی و آنیل نازمون هم اومد جم --( جای آبجی آریسا هم خالی بود  )خلاصه حسابی با هم بازی میکردید -چون الینا هنوز نمیتونه راه بره  بیشتر با داداش رادین  بدو بدو دنبال  هم   میکردید توی خونه  -یا میرفتید توی حیاط--هوا خیلیییییی خنک بود  اصلا  اثری از گرمی هوا نبود - بابا جون هم کلی درخت کاشته که کمک می کنه به خوبی  هوا( آخر سر عکس درخت هایی که باباجون کاشته رو برات میذارم )  بابا نامدار برا سرگرمی نوه هاش  چند تا توتوی  جدید هم آورده بود که تو یکی خیلییییییی...
11 خرداد 1392